جلسه عطاری شب جمعه چهارم محرم 1405-فرزندان حضرت زینب

اگه باشی دلم دیگه نمیلرزه
موضوع: #توسل به امام زمان
سبک: #توسل، #زمزمه
گریز: #شب جمعه، #کربلا

اگه باشی، دلم دیگه نمیلرزه
همین اشکام، به لبخند تو می ارزه
بذار سایت، همیشه رو سرم باشه
قرار ما، شب جمعه حرم باشه (2)

دلم تنگه، هوای کربلا دارم
خوشیم اینه، دلی پیش رضا دارم
حرم گفتم،هوای کربلا کردم
هوایی تر،فقط دور تو میگردم (2)

یابن الحسن….


هنوز دلا مونده تو حرم

هنوز هوای کربلا مونده تو دلا

بزار اینجوری سلام بدم

سلام آقا
که الان روبروتونم
من ایستادم
زیارت نامه میخونم(2)

حسین جانم

سلام آقا
یه عمریه بدهکارم
سلام آقا
بدم اما دوست دارم

حسین جانم


روضه طفلان زینب
موضوع: #مصیبت طفلان حضرت زینب
سبک: #متن روضه

*دوتا بچه های زینب سلام الله اومدن تو‌خیمه، چی شد مادر؟
رفتن یه گوشه از خیمه زانوهاشون رو بغل گرفتن. چیه مادر؟! مگه دایی چی گفت بهتون؟
دایی ما رو‌ نپذیرفت، مارو‌قبول نکرد. گفت شما باید کنار خواهراتون، کنار مادرتون وکنار این زن وبچه ها باشید.
بی بی دست دوتا بچه هاش رو‌گرفت..رفت خیمه ی حسین‌.
داداش! قرار ما این نبود. چرا این دوتا بچه رو رد می کنی؟ اون‌موقعی که علی اکبر می خواست بره بدون هیچ‌حرفی بهش گفتی برو. نگاهم نکردی نگفتی علی اکبر باید سایه اش رو سر ما باشه. حالا که نوبت به بچه های من رسید میگی باید بالاسر ما باشن…..
خوبه اینا ببینن دستای من رو میبندن. خوبه اینا باشن ببینن مادرشون بین نامحرماست… خوبه اینا باشن ببینن رقیه ات رو‌ با تازیانه میزنن..*


آورده ام که نذر علی اکبرش کنم

نذر علی نشد سپر حنجرش کنم

گل های باغ زندگی ام را یکی یکی

نذر دهان خشک علی اصغرش کنم

در راه او برای خدا دلخوشی خود

نذر دل شکسته ی آب آورش کنم


*خبر آوردن عون‌ و محمد رو هم کشتن.
همه منتظرن بی بی زینب از خیمه بیاد بیرون

همه نشستن بی بی بیاد بچه هاش رو بغل بگیره..

هرچی صبر کردن دیدن بی بی از تو‌خیمه بیرون‌ نمیاد.
یکی از این بچه ها تو بغله حسینه،

یکی تو بغل عباسه،

بچه ها رو بغل گرفت آوُرد.

بالاخره زینب بالاسر بچه هاش میاد یا نه؟

بی بی رباب اومدن تو‌خیمه

گفت: زینب جان مگه خبر نداری؟!
شروع کرد مقدمه بچینه، بی بی گفت چی میخوای بگی؟ میخوای بگی بچه هام رو‌ کُشتن؟
پرسید چرا از خیمه بیرون نمیای؟
فرمود: میخواهید من از خیمه بیام بیرون خجالت داداشم رو ببینم.داداشم همین‌جوری داره خجالت میکشه،علی اکبرش که رفت، خیلی خجالت کشید.اینقدر بهش خندیدن….*

اما رباب الان یاد مادرم افتادم…

تعجب کرد تو اون هیاهو

چی داره میگه حضرت زینب

صدا زد رباب مگه مادر من بچه اش رو فدای امام نکرد

موقع جان دادن بالا سر عزیزش بود؟

وقتی ریختن تو خونه، فضه اومد

فرمود رباب یادم نمیره

لا انسی

فراموش نمیکنم

کان محسن قد اسقط من بطن امی

و امی فداها بقدمیها، ترکته علی الارض

لم تتوقف صدرها مکسوره

و وجهها مضروبه

وقتی در رو با لگد زدن، اصلا مادر ما محسن رو یادش رفت…

و اسرعت حتی تلحق بامیرالمومنین

یکی از علما میگفت اینکه میگن:

دنیال حیدر میدوید غلطه….

دنبال حیدر میخزید…

همچین فضه اومد خون ها رو پاک کنه…

 

افتادی

ولی بازم برام سپر بودی

میبردنم تو زیر در مردی

صداتو زیر در شنیدم

نشد زهرا

برای تو علی کنه کاری

دیدم که افتاده از ازت باری

عبامو اونجا روت کشیدم

 


این دو سر شکسته فدای سرت حسین

صدها پسر فدای علی‌اکبرت حسین

آمد هرآنچه بر سرشان زودتر بیا

افتاد اگر زمین پرشان زودتر بیا

سر نیزه خورد پیکرشان زودتر بیا

گریه نکن برابرشان زودتر بیا

بهتر که رفتند و گرفتار نیستند

با من اسیر کوچه و بازار نیستند

در کوفه زخم خورده‌ی انظار نیستند

 

———-