بقیة الله، ای مهربونم
کجایی آقا، دردت به جونم
زندگی بی تو برام عذابه
بیا که حالِ، همه خرابه
اومده از راه ماه محرم
شد روضهخونه دلا محرم
گریه کنید با گریهی مادر
که دید حسین و با تنِ بی سر
بازم صدای مادرش، پیچیده بین روضهها
ای پسره تشنه لبم، افتادی بینِ نیزهها
بمیره مادرت حسین، غریبه گیر آوردنت
برو بیای رو تنت، جلو چشام میزدنت
بنیه قتلوک عطشانا…
عمو رسیدمو دیدم، چقد بلوا بود
سر تصاحب عمامهی تو دعوا بود
به زحمت از وسط نیزهها، گذر کردم
هزار مرتبه شکر خدا، کمی جا بود
عمو بلند شو که همه سمت خیمهها رفتند
میآمدم سوی گودال، عمه تنها بود
هر سال گفتم روضه عبدالله روضه ی گودی قتلگاهه
روضه ی عبدالله باید اینجوری شروع کرد
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت
هوا زجور مخالف چو قیر گون گردید
عزیز فاطمه از اسب … سرنگون گردید
بلندمرتبه شاهی ز صدرِ زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
حالا این منظره رو زینب داره نگاه میکنه،
دست یتیمِ امام حسن هم تویِ دستِ زینبِ،
تا بی بی این صحنه رو دید
دست روی سر گذاشت
ناله زد یا غیاث المستغیثین
دست بچه رها شد.
عبدالله ابن حسن تا این صحنه رو دید،
دست عمو رو رها کرد، دوید وسطِ میدان،
ابی عبدالله تویِ اون حالت همه توانش رو جمع کرد،
فریاد زد:
زینب! بچه رو نگه دار…*
ایستادیم غرقِ دلشوره
من و عمه به سمت یک گودال
چقدر ازدحامِ شمشیر است
عمه گه گاه میرود از حال
همه ی مردها شهید شدن
همه حتی علیِ اصغر هم
وقت تنگ است زودتر باید
نزد بابام رو سفید شوم
آمدم تا که جان دهم پیشت
ای پناهی که بی پناه شدی
تا رسید کنارِ بدنِ ابی عبدالله
دید حرمله شمشیر رو بالا برده،
میخواد بر بدنِ ابی عبدالله فرود بیاره،
صدا زد:
” یابن خبیثه!”میخوای عمویِ من رو بِکُشی؟
دستش رو جلو آوُرد، نانجیب شمشیر رو پایین آورد…*
بارش سنگ بر سرت ای وای
خواهری در برابرت ای وای
ضجه و آهِ مادرت ای وای
خنجرِ کُند و حنجرت ای وای
اوج روضه عبدالله اینجاست…
هر کدوم از شهدا رو ابی عبدالله بعد شهادت
به هر سختی که بود
بغل میکردن داخل خیمه ی شهدا میبردن،
حتی برای بدن علی اکبر
که اربا اربا شده بود از بنی هاشم کمک میگرفتن.
اما من بمیرم برای این نازدانه.
من ندیدم جایی از مقاتل آورده شده باشه که بدن نازدانه به خیمه ها برگردونده شده باشه.
یعنی وقتی وقتی که اسب ها رو نعل تازه زدن، بدن عبدالله هم با ابی عبدالله زیر سم ستوران…
حتی اون وقتی که پیرمردا با عصا و سنگ هم اومدن…
به عمّه زینبم هی التماس میکنم
من تو رو از دست سنان خلاص میکنم
برای کشتن تو هرچقدر بد بشن
باید فقط از روی جسم من رد بشن