تنها قرار دیده ی زهرا بیا دگر
ما را امام و رهبر و مولا بیا دگر
در پشت ابر ، نور هدایت دگر نمان
تنها نشان عالم بالا بیا دگر
صاحب عزای ماه محرم ،امام عصر
مجلس بدون تو شده برپا بیا دگر
بنگر گریز روضه به پایین ِ پا رسید
بین عزای اکبر لیلا بیا دگر
بنگر حسین آمده با حال احتضار
در جستجوی ثانی ِ طاها بیا دگر
قرآن پاره پاره ی جدّ غریب تو
افتاده در تمامی صحرا بیا دگر
صورت به صورت علی ِ اکبرش گذاشت
شد قامتش ز غُصّه ی او تا، بیا دگر
دشمن به آه جدّ تو خندیده وای من
او را چگونه داده تسلّی’ بیا دگر
از داغ اکبرش شده گیسوی او سپید
جان داده بین هلهله گویا بیا دگر
حرم چه لحظه ی سختی به پیش رو دارد
موضوع: #مصیبت حضرت علی اکبر
سبک: #شعر روضه
گریز: #امام حسین، #حضرت علی اصغر، #حضرت فاطمه
حرم چه لحظه ی سختی به پیش رو دارد
که وقت روضه ی آقا علی اکبر شد
نوشته اند به صورت ز مرکبش افتاد
کنار پیکر اکبر ، چقدر مضطر شد
به روی دست پدر ذره ذره شد بدنش
جوان خوش قد و بلا ، علیِ اصغر شد
به دست و پا زدنش ، ابن سعد میخندید
حسین مضحکه ی لشکر ستمگر شد
تمام آبرویش پخش شد میان زمین
هزار بار بدن را شمرد و کمتر شد
چو دید نیزه به پهلوی اکبرش خورده
به یاد سینه و پهلوی زخم مادر شد
پسر بزرگ نکردم که دست و پا بزند
موضوع: #مصیبت حضرت علی اکبر
سبک: #شعر روضه
بنا نبود که آتش به باغ ما بزند
پسر بزرگ نکردم که دست و پا بزند
پسر بزرگ نکردم هجا هجا گردد
به گوشه گوشه ی صحرا ، جدا جدا گردد
پسر بزرگ نکردم که تیغ کین بخورد
مقابلِ پدرِ پیر خود زمین بخورد
پسر بزرگ نکردم که از جفای عدو
روی عبا ببرم جسم نامرتب او
پسر بزرگ نکردم که با دلی بی تاب
بخواهد آب ز من ، من شوم ز خجلت آب
چگونه یوسف خود را ز خاک بردارم
پسر بزرگ نکردم به گرگ بسپارم
سوی لشکر می روی جان پدر آهسته تر
پیش چشمم ره برو نور بصر آهسته تر
اومد مقابل بابا، سر پایین،
بابا جان! اجازه به من میدی برم میدان؟
حرف علی تموم نشده بود، فرمود: علی جان! برو…
ولی اول برو خیمه ی محارم تا بچه ها تو رو خوب ببینن،
میگه:یه وقت نگاه کردم دیدم این زن و بچه دورش حلقه زدن، قربون صدقه اش میرن،اینقدر خواهرها براش گریه کردن
هی ناله میزنن:
“اِرحَم غُربَتَنا” به غربت ما رحم کن علی….
یه وقت ابی عبدالله اومدن دیدن علی رو رها نمیکنن فرمودن: دست از علی بردارید،
علی ممسوس فی ذات الله
علی محوِ خداست، بذارید بره میدان…
همین که علی اومد بره میدان،
یه وقت دیدن ابی عبدالله صدا زد: علی! صبر کن بابا،
همه گفتن: حتما میخواد ممانعت کنه بگه نرو میدان،
حسین! حرفش رو عوض میکنه…
صدا زد: علی جان! حالا که میخوای بری قبل از رفتنت بابا چند قدم جلو من راه برو میخوام قد و بالات رو ببینم…
سوی لشکر می روی جان پدر آهسته تر
پیش چشمم ره برو نور بصر آهسته تر
می روی قدم قدم بر سوی میدان نبرد
می زنی بر قلب بابایت شرر آهسته تر
یا ابا عبدالله!
خدا نیاره یه بابا زمین خوردن بچه اش رو ببینه،
خدا نیاره یه بابا صورت بچه اش رو زخمی ببینه،
خدا نیاره یه بابایی کتک خوردن بچه اش رو ببینه…
علی اکبر رفت میدان،
همه گفتن پیغمبر اومده،
شبیه ترین فرد خَلقاً و خُلقاً و مَنطقاً به رسول خدا بود،
جنگ نمایانی کرد، بعضیا گفتن تشنه اش شد، برگشت یه نگاه به بابا کرد دید بابا از خودش تشنه تره.
لحظاتی هم نگذشت
نالۀ اهل خیمه بلند شد
میدونی کدوم ساعت؟
اون ساعتی که صدای علی از میدان بلند شد
-علیک منی السلام یا اباعبدالله-
حسین دست رو سر گذاشت..
صدای تکبیر بلند شد….
فلک دیدی چه خاکی بر سرم شد
علی اکبر ؛ علیِ اصغرم شد
برایش کوچه واکردند ای وای
چقدر اکبر شبیه مادرم شد
یکی نیزه به پهلوش زد، یکی شمشیر به فرقش زد، اما نتونستن یه کاری کنن از اسب واژگون بشه،
آخر با عمود آهنین به فرق علی اکبر…
این اسب اسبی است که میدونه سوارش چقدر ماهره، تربیت شده است،
اونایی که سوار کارن میدونن دستش رو انداخت دور گردن اسب،
یعنی اینکه دیگه توان ندارم، من رو برگردون سمت خیمه،
خونِ سر علی جلو چشم اسب رو گرفت،
عوض این که سمت خیمه ها بره رفت وسط دلِ دشمن،
حسین یه وقت دید شمشیرا بالا میاد.
فقطعواه بالسیوف اربا اربا –
همچین که با عجله دوید از خیمه گاه تا قتلگاهِ علی،
ابی عبدالله سواره اومد زینب پیاده – اما زینب سریعتر رسید سر نعش علی
آخه نرسیده به بدن علی از اسب روی زمین افتاد،
هی زمین میخوره، بلند میشه،
آخر با سر زانو خودشو رسوند به بدن علی…
رسید حسین
چجوری تا جسم علی دوید حسین
اون آخرا خودش رو میکشید حسین
فقط خدا میدونه که چی دید حسین
سرش یه جا
دونه دونه اعضای پیکرش یه جا
جدا شد از هم تَنِ پَرپَرش یه جا
جمع نمیشه علی اکبرش یه جا
وقتی که رسید بالا سر علی
دید علی داره پاهاش رو روی زمین میکشه،
ارباب منو شما به هفت مرتبه داد زد : وَلَدی! ولدی علی!
چشمِ من تار شده یا که تو کوچک شدهای؟
علیاکبر! علیاصغر شدهای در نَظَرم
بغلت میکنم و از بغلم میریزی
آه بابا چه کنم با تو و این دردِسَرَم؟
با چنین ریخت و پاشی که شده ممکن نیست
که تو را یک نفری تا دَمِ خِیمه بِبَرم
آخر سر دلش طاقت نیاورد صورتش رو گذاشت رو صورت علی…
سپه کوفه و شام استاده
به تماشای شه و شهزاده
شه روی نعش علی افتاده
همه گفتن حسین جان داده
همچین که صورتش رو گذاشت رو صورت علی،
هی میگفت:
بابا! بابا
بلند شو ببین دارن به من میخندن،
بر لبانِ حرمله دیدم تَبَسُّم آمده
اوّلین بار است زینب بِینِ مردم آمده
علی جان خیز از جا آبرویم را بخر
عمه را از بین نامحرم ببر
لحظاتی هم نگذشت ذکر ابی عبدالله عبا رو پهن کردن بدن علی رو روی جمع کردن صدا زدن:
جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر در خانه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم علی را بر در خیمه رسانم