از دوریِ تو بیقَرارم، کِی می آیی؟
موضوع: #توسل به امام زمان
سبک: #توسل
گریز: #حضرت عباس
از دوریِ تو بیقَرارم، کِی می آیی؟
تَنها اُمیدِ اِنتظارم، کِی می آیی؟
بالی شکسته دارم آقا جان، غریبم
زخمی زِ سَنگِ روزِگارم، کِی می آیی؟
یاد تو هستم روز و شب؟ نه نیستم! آه
هَستیِ من، دار و ندارم، کِی می آیی؟
قُربانیِ تو می شوم روزِ ظُهورت
سَر زیرِ پایت می گُذارم، کِی می آیی؟
بی تو خَزانَم، بی تو سَردَم، بی تو هیچَم
با تو هَمیشه چون بَهارم، کِی می آیی؟
اِمسال تاسوعا، می آیی هِیئَتِ ما؟
با تو عَزا را دوست دارَم، کِی می آیی؟
مَن هَم، کِنارَت روضه ی سَقّا بِخوانَم…
باران شَوَم… با تو بِبارَم… کِی می آیی…
تشرف محمدعلی فشندی در صحرای عرفات و روضه حضرت عباس
موضوع: #توسل به امام زمان
سبک: #عنایت یا تشرف
گریز: #امام زمان، #حضرت عباس
محمد علی فشندی یکی از اخیار تهران است، شنیدم که می گفت: من از اول جوانی مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن قدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیة اللّه ، روحی فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مکه معظمه مشرف می شدم.
یکی از سال هایی (1353)که به حج مشرف شده بودم، شب هشتم ماه ذیحجه زودتر اومدم در عرفات و شب مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم تا آن که نیمه های شب دیدم سید بزرگواری که شال سبز به سر دارد، به در خیمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلی، سلام علیکم.
من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ایشان وارد خیمه شدند و پس از چند لحظه جمعی از جوانها که تازه مو بر صورتشان روییده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند.
مشغول به صحبت شدیم من جمله نمازها و اعمالی که باید انجام بشه و با خود حضرت نماز خواندیم و اعمال رو انجام دادیم و حضرت دعا کردن.
بعد از آن سؤال کردم که: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در کجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خیمه است.
سؤال کردم: روز عرفه، که می گویند حضرت ولی عصر(ع) در عرفات هستند، در کجای عرفات می باشند؟ فرمود: حدود جبل الرحمة. گفتم: اگر کسی آنجا برود آن حضرت را می بیند؟ فرمود: بله، او را می بیند ولی نمی شناسد.
گفتم: آیا فردا شب که شب عرفه است، حضرت ولی عصر(ع) به خیمه های حجاج تشریف می آورند و به آنها توجهی دارند؟ فرمود: به خیمه شما می آید؛ زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل می شوید.
از صبح که جنگ شروع شد
آمـــــاده، رفت خدمت مولا
سیدی و مولای!
آقا به من اجازه میدی؟ بزنم همه رو تار و مار کنم؟
برمیاد از ابالفضل از این کارا
جنگ صفین، 14 ساله بود!
زد چپ و راست لشکر رو به هم دوخت،نقاب زده!
یه وقت آقا امیرالمومنین صدا زد: ارجع ولدی
بیا خوشگل ام البنین چشمت میزنن
بیااا، من فقط میخواستم به اینا نشون بدم که: انت ذخرالحسین فی یوم طف
من تو رو ذخیره حسینم گذاشتم
دشمن و دوست دیده در صفین
گوشه ای از ناز شست تو را
مهر بازوی توست یا حیدر
نقشی پیشانی تو یا زهرا
همه دیده بودن، همه با چشم هاشون دیده بودن.
اومدپیش ابی ابی عبدالله، آقا برم؟
اومده بود خدمت مولا، آقا اجازه نداده بودن، آقا فرموده بودن:
انت علامت و مسکنی، انت صاحب لوائی، انت کفیل الخیام
تا تو هستی خیمه ها آرام هست- دل زن و بچه ام قرصه……تو باش داداش!
آقام که فرمود سمعا و طاعتا سیدی و مولای
چشم آقا
میگن تا اون لحظه ای که مولا اجازه دادن بره آب بیاره، از صبح 17 مرتبه هی میرفت از جلو امام رد میشد…نگاه میکرد، شاید آقا بگن عباس بیا برو میدان…
سخته بابا، عمو باشی، عباس باشی- باغیرت باشی- جلو چشمت علی اکبر ریز ریز کنن…جون میده آدم…تو وایستی قاسم هم قدت بشه…
همه که رفتن، تموم که شد… وقتی دیگه کسی برا آقا نمونده اومد خدمت آقا
و ضاق صدری…
آقاااا- دیگه سینم داره میترکه آقا
آقا فرمودن عباس جان
حالا که میخوای بری میدان بیا با هم بریم
بریم یه مقدار آب بیاریم…
یکی به میمنه یکی به میسره لشکر تار و مار میشد…
یه وقت عمر سعد دید تا الان یکی بودن حریف یکیشون نمیشدن الان که دوتا حیدر زدن به دل لشکر
اگه اینا به آب برسن یه قطره آب بخورن دیگه کسی زنده نمیونه…
نمیدونست اینا تا یه قطره آب به گلوی علی اصغر نرسه لب به آب نمیزنن…
نعره زد اگه صبر کنین تا دم دارالاماره کسی رو زنده نمیزارن
یه وقت شمر ملعون ولدالزنا
نعره زد اینا نقطه ضعفشون ناموسه
به سمت خیمه ها حمله کنید.
این شد بین این دوبرادر جدایی افتاد
ابی عبدالله فرمودن عباسم زن وبچه ها، خواهرا…….
من میرم سمت خیمه تو برو یه مقدار برا این زن وبچه ها آب بیار
نفرمود برو بجنگ
امر امامه برو آب بیار…
خودشو به شریعه رسوند دست زیر آب برد بالا آورد…
در آب کردم دست تا گردش بشویم
آخر میخواست زهرا دست و بازویم ببوسد
آب روی آب ریخت…
مشکو پرآب کرد، راه نخلستان گرفت…
یه وقت حکیم ابن طفیل ملعون از پشت نخله خرما دست راست ابالفضل رو قطع کرد
والله ان قطعتمو یمینی
انی احامی ابدا عن دینی
و عن امام الصادق الیقینی
نجل النبی الطاهر الامینی
هنوز امید داره
مشک رو به دوش چپ گرفت
باز دوباره این ملعون راه رو یاد گرفته ناجوانمردانه دست چپ آقا رو هم قطع کرد
باز عباس امید داره…
مشک رو به دندان گرفت..
حالا که دست نداره همه جرات کردن و نزدیک تر اومدن…
همه شروع کردن به تیر اندازی…
تیری آمد و بر مشک خورد، آب روی زمین ریخت
امید عباس نا امید شد…
ای مشک بیا و آبروداری کن
من دست ندارم تو مرا یاری کن
من وعده ی آب تو به اصغر دادم
یک قطره برای او نگهداری کن
ای مشک، نگاه کن به بالای سرم
زهرا است نشسته آبروداری کن
فوَقَفَ العباس مُتِحَیِّرا
از حرکت ایستاد دیگه روی برگشتن به خیمه نداره…
حرمله ملعون تیر سه شعبه ای در چله کمان گذاشت به چشمان مبارک آقا ابالفضل
خم شدن با دو زانو تیر رو دربیاره
حالا که دست در بدن نداره- تیر در چشمه- بدن پر از تیره -امید نا امیده-
اون ملعون جرات پیدا کرد- جلو آمد- جسارتی کرد –
آنچنان با عمود آهنین- بر فرق مبارک آقا
ابی عبدالله چجوری خودش رو رسوند کنار بدن عباس نمیدونم- اما میگن هی روی زمین می افتاد و بلند میشد….
و قال الحسين: الآن انكسَرَ ظَهري و قلَّت حيلتي.
هی ناله میزنه الان پشتم شكست و چاره ام اندك شد .
چرا؟مگه چی دیده آقا که اینجوری گریه میکنه؟
وَ قَطَعوا یَدَیهِ و رِجلَیه
دید برادر دست در بدن نداره…
نه فقط دست، پاهای عباس رو هم قلم کردن- تیر به سینه مبارک خورده… عمود آهن به سرخورده….. دید از اون قد رشید چیزی نمونده…
دامن کشان رفتی دلم زیر و رو شد
چشم حرامی با حرم روبرو شد
آب به خیمه نرسید فدای سرت
حسین قامتش خمید فدای سرت
بیا برگرد خیمه – ای علمدارم
منو تنها نگذار – ای سپهدارم