جلسه تکیه همت صبح ششم محرم 1405-حضرت قاسم ابن حسن

هم پریشان حسینم هم پریشان حسن
ای به قربان حسین و ای به قربان حسن

روز اول مادرم چشمان من را نذر کرد
این یکی آنِ حسین و آن یکی آنِ حسن

هر شبی که فاطمه بر روضه هامان میرسد
هست گریان حسین و هست گریان حسن

هر کجا رفتم دیدم کار دست مجتباست
بشکند دستم نباشد گر به دامان حسن

نه که تنها این دو شب کُلِ مّحرم میشویم
شب به شب تکیه به تکیه باز مهمان حسن

قاسمش وقتی به میدان زد حسین آهسته گفت
میرود جان حسین و میرود جان حسن