با دختران خسته ات امشب وداع کن
با نجمه و رقیه و زینب وداع کن
با ما وداع میکنی امشب برای چه؟
بستی گره به معجر زینب برای چه؟
این بغض را به سینه ما جمع میکنی
از روی خاک ، خار چرا جمع میکنی ؟
جای وداع کاش که من را بغل کنی
امشب مرا به نیت فردا بغل کنی
فرموده است مادرمان تا ببوسمت
فردا که وقت نیست ، بمان تا ببوسمت
باید ادا کنم سخن مادر تورا
میبوسمت ، گلوی تو را حنجر تورا
امشب دل همه نگران من و تو هست
فردا غروب شمر میان من و تو هست
فردا غروب روی تنت جای بوسه نیست
بر جای جای پیرهنت جای بوسه نیست
فردا غروب پیکر تو زیر نیزه هاست
پیراهن شریف تو درگیر نیزه هایت
فردا غروب دور تو جنجال میکنند
جمعیتی روانه گودال میکنند
من میدوم به مقتل و راهم نمیدهند
بعد از تو بی پناه ، پناهم نمیدهند
تو آه میکشی و جوابت نمیدهند
من التماس ميكنم آبت نمیدهند
گودال محو چهره پیغمبری توست
در دست شمر حلقه انگشتری توست
فردا غروب حرمله گستاخ میشود
با خشکی گلوی تو سرشاخ میشود
فردا غروب شمر روی سینه تو و …
سنگ است میخورد روی آیینه تو و …
فردا محاسن تو به دستان قاتل است
زینب میان حلقه جمعی اراذل است
با ریگ های داغ مرا میزنند آه
یک عده قلچماق مرا میزنند آه
فردا غروب دور حرم طبل ميزنند
بر اسبهاي تازه نفس نعل ميزنند
فردا غروب موی رقیه چه میشود؟
خیمه پس از عموی رقیه چه میشود؟
فردا غروب مادر ما بین مقتل است
خنجر میان پنجه قاتل معطل است