یک عمر هر شب روضهی زهرا گرفتم
شبهای عمرم را همه احیا گرفتم
در بین نخلستان کوفه جا گرفتم
شکر خدا که اذن رفتن را گرفتم
یک عمر دستِ بسته دیدم گریه کردم
از آن و این طعنه شنیدم گریه گردم
زهرا….. هر کجا بیند مرا قُنفذ سلامم میکند
این سلام او زِ صدها زخم کاری بدتر است
آه، آن تیغی که فرقم را شکست
آن غلافش بازوی زهرا شکست
بهتر که رفتی و عذابم را ندیدی
دیگر سلامِ بیجوابم را ندیدی
بریم کربلا……..
دیدار ما روز دهم پایین گودال
دور تنی که رفته با سرنیزه از حال
یک عدّه آوردند بر نیزه سری را
یک عدّه میریزند در هم پیکری را
یک عدّه میبندند دست خواهری را
یک عدّه میبردند از سر معجری را
زنها پریشانگو دَم وا غربتایند
نامحرمان عازم به سوی خیمههایند