چهـل سال است دارد اشک ممـتد       

چهـل سال است دارد اشک ممـتد

غمی که از نگـاهش شعـله می‌زد
شروع گـریه‌اش حـتمی‌ست وقتی

که چشمش بر حصیری کهنه افتد

الـهـی خـســتـۀ غــربـت نـبــاشـد

بـزرگ دهــر بـی‌عــزّت نـبــاشـد
الـهـی لحـظـه‌ای اهـل و عـیـالـت

اسـیـر دسـت بـی‌ غـیـرت نـبـاشـد

به شهر شام بغضش در گلو ریخت

چه سنگی بر سر آنها فرو ریخت
دو دسـتـش بـسـته بود و دید آتش

به روی چـادر نامـوس او ریخت