فـــاطمه! مـادر سادات! چه آمد به سرت؟
شـامیان عیــد گـرفتند بــه قتــل پسرت
سنگ و خاکستر و دشنام و کف و زخم زبان
کـوچهکوچـه شده مــزد زحمـــات پـدرت
بـوسه از دور بــه پیشــانی بشکسته بـزن
اگـر افتــد بـه ســر پــاک حسینت نظرت
شـانه بــر گیســوی زینب بزن و اشک بریز
گــر بـه دروازۀ ســــاعات بیفتـــد گـذرت
دیگــر از چــوب و لب خشک نگویم سخنی
بیش از این نیست روا تـا کـه بسوزد جگرت
زینب و گیسوی خــونین؛ بـه خدا حق داری
عــوض اشــک اگــر خون رود از چشم ترت
چـون مه نیمــه درخشــد بـه کنار خورشید
سـر عبـاس کـه خـود هست حسین دگرت
مـادر زینـب! از زینــب مظلـــومـه بپــرس
دختـــرم! در مــلاءعـــام چه آمد به سرت؟
یــا محمّـد بنگــــر حــق ذویالقـــربـی را
کشـت اولاد تــــو را امــت بیـــدادگــرت