داره ماه صفر هم تموم میشه…
داره بساط نوکری جمع میشه…
دیگه ذره ذره باید با ماه صفر هم وداع کنیم تا سال آینده…
معلوم نیست تا سال دیگه کدوم ما زنده ایم کدوم مرده…
کدوم ما میتونه یه بار دیگه یا حسین بگه و برا عزیز زهرا بر سر و سینه نوکری کنه…
اما عرضه بداریم یا اباعبدالله …
اگه نبودیم شما بیا بالاسر ما….آقا…
شما بگو این نوکر من بوده… این خیلی برا من گریه کرده… این خیلی برا سه ساله ام زار زده…
——–
اما بمیرم برا اون آقایی که تو وداع آخر این زن و بچه ها تا فهمیدن وداع آخره خودشون رو انداختن روی پاهای ابی عبدالله…
یکی صدا میزنه: بابا! ما را به کسی می سپاری؟
یکی صدا میزنه: بابا! ما را تو این بیابان با شمر و خولی و سنان کجا میزاری میری؟
وقتی حضرت اراده کردن به سمت میدان برن، دیگر کسی نمی توانست این ها را کنترل کند. دست از امام حسین(علیه السلام) برنمی داشتند.
من نمیدونم چجوری رقیه ی سه ساله رو از بابا جدا کردن…
ای که قدر با تو مقدر شده
خواهر محزونِ تو مضطر شده
حال من از حالِ تو بدتر شده
ای دل غافل دم آخر شده
یه وقت هم ابی عبدالله صدا زدن خواهرم برو اون پیراهن کهنه و دست دوز مادرم رو بیار… آخه اینا بعد شهادت به این پیراهن رغبتی نکنن و از تن من در نیارن…
تا ابی عبدالله حرکت کرد سمت میدون…
یه وقت دید صدایی از پشت سرش میاد…
زینب داره پشت سرش میدوه… هی میگه مهلا مهلا یابن الزهرا
چی شده خواهر؟
داداش یاد وصیت مادرم افتادم…گفت هر وقت اومد پیراهن رو طلب کرد … به جای من زهرا زیر گلوش رو ببوس…
حسین…
میروی پشت سرت این دل من جا مانده
قدری آهسته که فرمایش زهرا مانده
بسکه سرگرم تماشای تو بودم دیدی؟
همه دشت به من گرم تماشا مانده
خوب شد نیست اباالفضل، وگرنه میدید
خواهرش در وسط معرکه تنها مانده
بوسهی زیر گلویت عوض مادر بود
نوبت بوسهی من بر روی رگ ها مانده
زینب یه بار اینجوری با ابی عبدالله وداع کرد…
یه بار هم عصر روز یازدهم…
وقتی کاروان رو از قتلگاه عبور دادن… زینب خودش رو روی بدن برادر انداخت…
میخواد با حسینش برا بار آخر وداع کنه… میخواد صورت ببوسه، سر در بدن ندارد…
میخواد دست ببوسه، انگشت و انگشتری نداره…
هرجای بدن رو نگاه کرد یه جای سالم ندید- آخر سر لب ها رو گذاشت به رگ های بریده….
خداحافظ ای برادر زینب
به خون غلطان در برابر زینب
برادر جان بی تو در دل صحرا…
شده تنها خواهرت گل زهرا
ببین دشمن حرمت تو شكسته
ببین دست خواهر تو ببسته
خداحافظ ای برادر زینب
چون چاره نیست میروم و میگذارمت
ای پاره پاره تن به خدا میسپارمت
حسین جان ای آبروی دو عالم…
نگین سلیمان به حلقه ی خاتم