روضه مختصر لحظه شهادت حضرت عباس

وقتی دیگه کسی برا آقا نمونده اومد خدمت آقا

و ضاق صدری…

آقاااا- دیگه سینم داره میترکه آقا

 

آقا فرمودن عباس جان

حالا که میخوای بری میدان بیا با هم بریم

بریم یه مقدار آب بیاریم…

یکی به میمنه یکی به میسره لشکر تار و مار میشد…

یه وقت عمر سعد دید تا الان یکی بودن حریف یکیشون نمیشدن الان که دوتا حیدر زدن به دل لشکر

اگه اینا به آب برسن یه قطره آب بخورن دیگه کسی زنده نمیونه…

نمیدونست اینا تا یه قطره آب به گلوی علی اصغر نرسه لب به آب نمیزنن…

نعره زد اگه صبر کنین تا دم دارالاماره کسی رو زنده نمیزارن

یه وقت شمر ملعون ولدالزنا

نعره زد اینا نقطه ضعفشون ناموسه

به سمت خیمه ها حمله کنید.

این شد بین این دوبرادر جدایی افتاد

ابی عبدالله فرمودن عباسم زن وبچه ها، خواهرا

من میرم سمت خیمه تو برو یه مقدار برا این زن وبچه ها آب بیار

نفرمود برو بجنگ

امر امامه برو آب بیار…

خودشو به شریعه دست زیر آب برد بالا آورد…

آب روی آب ریخت…

مشکو پرآب کرد، راه نخلستان گرفت…

یه وقت حکیم ابن طفیل ملعون از پشت نخله خرما دست راست ابالفضل رو قطع کرد

هنوز امید داره

مشکل رو به دوش چپ گرفت

باز دوباره این ملعون راه رو یاد گرفته ناجوانمردانه دست چپ آقا رو هم قطع کرد

باز عباس امید داره…

مشکل رو به ندادن گرفت..

حالا که دست نداره همه جرات کردن و نزدیک تر اومدن…

همه شروع کردن به تیر اندازی…

تیری آمد و بر مشک خورد، آب روی زمین ریخت

امید عباس نا امید شد…

از حرکت ایستاد دیگه روی برگشتن به خیمه نداره…

ناگهان حرمله ملعون تیر سه شعبه ای در چله کمان گذاشت به چشم آقا ابالفضل

خم شد با دو زانو تیر رو دربیاره

یه نانجیبی با عمود آهن…

بر فرق ابالفضل…

از اسب روی زمین افتاد…