جنگ نمایانی کرد جیگرش داره میسوزه ..
برگشت جلو خیمه صدا زد بابا جیگرم داره میسوزه ابی عبدالله زبان رو دهان علی گذاشت یعنی بابا تو تشنه ای من از تو تشنه ترم ..
دوباره رفت،
زد به دل میدون ..
با همه فرق میکنه علی اکبر…
دیدن دیگه نمیتونن حریفش بشن مثل باباش حسین ، مثل پدر بزرگش علی ، مثل عموش امام حسن ،
زد تو دلِ دشمن همونجا کوچه باز کردند..
من امشب آروم میگم ببینم کیه که میتونه جلوی خودشو نگه داره ..
همچین که زد تو دل دشمن یه نانجیبی شمشیر به فرقش زد ..
یکی نیزه به پهلوش زد ..
این اسب جنگ دیده است تعلیم دیده است میدونه وقتی سوار دستشُ دور گردن بندازه یعنی باید برگرده به سمت خیمه ها ..
همچین که دستشو انداخت دور گردن عقاب ، خون از سر علی ریخت جلو چشم اسبُ گرفت ..
عوض اینکه بره سمت خیمه ها رفت تو دل دشمن .. یه وقت حسین نگاه کرد دید شمشیرا بالا میاد ..
هی میگفت وای پسرم .. از خیمه میگن ابی عبدالله چنان دوید هی میخورد زمین بلند میشد ..
هی میگفت ولدی ..
وقتی اومد کنار علی دید علی داره پاهاشو رو خاکا میکشه ..