نیمه های شب این نازدانه از خواب پرید خواب پدر رو دیده، کسی نمیتونه آرومش کنه.
بلند شده هی میگه عمه: این ابی؟ بابام کجاست؟
خبر به کاخ یزید رسید گفت سر باباش رو براش ببرید.
بچه ی سه ساله که بهونه پدر بگیره آرومش میکنن، حواسش رو پرت میکنن.
کجای عالم دیدید یه نازدانه سه ساله بهونه ی بابا بگیره سر باباش رو براش ببرن.
تا سر رو براش آوردن، تا نگاه این نازدانه به سر افتاد.
صدا زد : ما هذاالراس؟
عمه این سر؟ سرکیه؟
دختری که سر پدر همیشه رو پاش بوده.
بعد فوت مادر تنها مونسش بابا بوده، مگه میشه نشناسه سر پدر رو.
امام من میگم: بی بی جان حق داری نشناسی.
سری که چهل منزل بالای نی بوده
سری که کنج تنور خونه خولی بوده
سری که از مجلس یزید و چوب خیزران اومده
تغییر حالت پیدا کرده – حق داره بابا رو نشناسه
یک حالت دیگه هم داره
اینقدر چشم های بی بی آسیب دیده که دیگه چشم جایی رو نمیبینه
تا بی بی فرمودن سر ابی عبدالله است….
اینقدر با پدر درد دل کرد، صحبت کرد…
«یا أبَتاهُ، مَنْ ذَاالَّذی خَضبکَ بِدِمائکَ»
«پدر جان، کی صورت منوّرت را غرق خون ساخته؟».
«یا أبتاهُ، منْ ذَا الَّذی قَطع و ریدَیْکَ!»
«پدر جان، چه کسی رگهای گردنت را بریده است؟».
«یا أبتاه، منْ ذا الَّذی أیْتمنی علی صغر سِنّی»
«پدر جان، کدام ظالم مرا در کودکی یتیم کرده است؟».
یه وقتم ببینن گل یکطرف، بلبل یکطرف.
بی بی جون دادن…