تا رسید کنارِ بدنِ ابی عبدالله،
دید حرمله شمشیر رو بالا برده،
دستش رو جلو آوُرد، نانجیب شمشیر رو پایین آورد…
دست عبدالله به پوست آویزان….
دستم افتاد، آخ، افتادم
یادِ دستِ شکسته ی زهرا
مگه میشه روضه ی بچه های امام حسن باشه و اسمی از حضرت زهرا برده نشه؟
همه ی این خاندان خیلی مادری ان……
دستم افتاد، آخ، افتادم
یادِ دستِ شکسته ی زهرا
من کنار توام اما آن روز
مادرت بود بی کس و تنها
بارش سنگ بر سرت ای وای
خواهری در برابرت ای وای
ضجه و آهِ مادرت ای وای
خنجرِ کُند و حنجرت ای وای
شایدم اون لحظه اینا از ذهنش میگذشت:
حسرتی ماند بر دل پدرم
بین کوچه نشد سپر بشوم
پدرم همیشه میگفت: ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف، دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد…
حسرتی ماند بر دل پدرم
بین کوچه نشد سپر بشوم
کار نیمه تمام او باید ختم
با دست این پسر بشود
به تلافیِ کوچه آمدم
که برایت عمو سپر بشوم