عاقلان طعنه بر این زخم سر من نزنید
این چنین سنگ بر این بال و پر من نزنید
تا نفس هست مرا گریه کن و لطمه زنم
سر زینب به سلامت سر خود میشکنم
ﺑﯿﻦ آن ﺧﺎﮐﯽ ﮐﻪ ﺷﺎه ﺗﺸﻨﻪﻟﺐ از ﺣﺎل رﻓﺖ
ﻧﺎﮔﻬﺎن از ذواﻟﺠﻨﺎح اﻓﺘﺎد، ﺗﺎ ﮔﻮدال رﻓﺖ
ﻣﺎدر ﭘﻬﻠﻮ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﻃﺎﻗﺖ دﯾﺪن ﻧﺪاﺷﺖ
اﯾﻦ ﺗﻦِ ﺳﺮ ﻧﯿﺰهﺧﻮرده ﭘﺸﺖ و رو ﮐﺮدن ﻧﺪاﺷﺖ
آنقدر تشنه بود لبهايش
دستِ آخر به شمر هم رو زد
نفسش را عجيب بند آورد
نيزه اي كه سنان به پهلو زد
خون گلویت را کسی تا آسمان برد
پیراهن و عمامه ات را این و آن برد
آیا نگفتم در بیاور خاتمت را
راضی شدی انگشترت را ساربان برد
با سنگ می زنند تو را خیلِ کوفیان
این سرو ایستاده مگر پادشاه نیست؟
شمر و سنان و حرمله از راه آمدند
برخیز! جای خواهر تو قتلگاه نیست
تشنهلب هیچ مسلمان نکُشد کافر را
تو چه کردی که لبتشنه بریدند سرت؟
حرف حق زد چقدر نیزه به خوردش دادند
آب می خواست سر نیزه به خوردش دادند
حرف حق زد دهنش را پر خون کرد سنان
نیزه در حلق حسین کرد و درآورد سنان
لگد از بغض علی بر سر و بر روش زدند
جلوی مادر من چکمه به پهلوش زدند
با سر نیزه نشین وارد شهرش کردند
یک سفر آمده بودیم که زهرش کردند
تو را در ابتدا از حال بردند
سپس با نیزه در گودال بردند
همین که سر جدا شد از تن تو
ز پای دخترت خلخال بردند
وقتی که برگرداند با پا پیکرت را
وقتیکه میبرید لب تشنه سرت را
آقای من هر کار میکردم نمیشد
بیرون کشم از بین مقتل مادرت را