جان آمد از فراق تو بر لب، نیامدی!
امروز هم سرآمد و شد شب، نیامدی
چتر سیاهِ غـم، هـمهجا را فـرا گرفت
ای در سپهـر عـاطفه کوکب! نیامدی
از آه و اشک و ناله و سوزِ دل و دعا
کـردم بـساط خـویش مـرتّب، نیامدی
گـفـتند در رواج ستـم میکـنی ظهور
دنـیـا شـد از فـسـاد لـبـالـب، نـیامـدی
خواندیم هر چه ندبه و عهد و کمیل را
گفتیم هر چه یا حق و یا رب نیامدی
گـفتم بیا به خاطر زهـرا، اثر نداشت
گـفـتم قسم به حـرمت زیـنب، نیامدی